ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني
آسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو
قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره
گرچه از دوری این فاصله ها مایوسم.... از همین فاصلهی دور تو را می بوسم. اگر رفتم تو یادم کن ... اگر مردم تو خاکم کن ... اگر ماندم به مهر خود شادم کن. من آهنگ غریب روزگارم.... غم در انتهای سینه دارم .... تمام هستیم یک قلب پاک است .... که آن را زیر پایت می گذارم.
فکر نکن که هرکی به یادته خیلی دوست داره ... اینو بدون که هر کی دوست داره خیلی به یادته
ناپلون میگه : همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش ... همیشه یه چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضاء کنی ... همیشه چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی ... پس دوست دارم به اندازه یه دنیا... امضاء ...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوست داره ... اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
عاشقي درمان ندارد صحبت از درمان نكن
زندگي را پيش چشمم گوشه زندان مكن
زندگی یک کتاب پر ماجراست هیچ گاه به خاطر یک ورقش آنرا پاره نکن
بی خبر از حال هم تا صبح خوابیدن چه سود/ بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود/ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید/ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود.
مثل بارون با صفایی/ مثل برف سفید و ماهی/ مثل گل خوشبو زیبا / مثل خون تو قلب مایی/ چه بخواهی چه نخواهی تو عزیز دل مایی
همیشه دور بودن معنای فراموش کردن نیست/ گاهی فرصتی ست برا یدل تنگ شدن
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان/دل صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
دوست داشتن ایستادن زیر باران و با هم خویس شدن نیست/دوستی آن است که یکی برای دیگری چتری شود و دیگری هیچ گاه نفهمد که چرا خویس نشد
زندگی هیچ نبود،
و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
***
زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای.
***
حیف از بازی ایام،
دریغ از تکرار...
عشق دایره ای (شعر عاشقانه ی زیبا)
دایره یک شعاع نورانی است ،دایره بسته نیست در دارد
دایره از تمام زندگی ام ، روزهایم ، دلم ، خبر دارد
دایره دیده اینکه من هر روز ، در تو تحلیل میروم صدبار
دایره این جنون مسری را ، از من و از تو دوست تر دارد
دایره دیده اینکه بودن تو ، حرکات عجیب دستانت
فرم آرام بودنت حتّی ، روی احساس من اثر دارد
دایره یک شعاع نورانی است ، که درآن محومیشوم هربار
مثل جسمی که بارور شده و مثل روحی که بال و پر دارد
دایره دیده اینکه من با تو ، لب یک پشت بام می رقصم
عین دیوانگی است می دانم.. ، عشق ماهیتاً خطر دارد
عشق ماهیتاً شبیه من است،خسته وبی قرار و سرگشته
دائما در گریز و در گذر است ، شوق دارد سر سفر دارد
شوق دارم ، سر سفر دارم ، باز در این شعاع نورانی
بلکه طوفان بیاید و ما را ، با هم از این زمانه بردارد
عین دیوانگی است اما باز، لب این پشت بام می رقصیم
چون به هرحال عشق دایره ای، توی این روزها خطر دارد
بی تو گمراهم ولی آشـنایم کن مرا
من شب ِ شمع ِ توأم روشنایم کن مرا
در تبِ شب سوخته آتشی افروخته
عاشقی آموخته رو صدایم کن مرا
ساز را دمساز کن عشق را آغاز کن
هرچه خواهی ناز کن نو رهایم کن مــرا
عشق ِ تــو درمان ِ من ؛ این تو و این جان ِ من
پـــرتــو ســـامــان مـن ؛آشـــنایم کــن مــرا
روزهای سخت چه دیر می گذ رند و چقدر آزرده خاطرم میسازند.
و ناگهان روزهای شیرین از راه می رسند و روزهای تار خیلی زود فراموش می شوند و این چرخه همچنان ادامه دارد
چه آسان زندگی به بازی می گیرد ما را بدون اینکه به آن فکر کنیم ، بدون اینکه فرصت لبخند زدن به خودمان را به ما بدهد درگیرمان می کند وما هم از پی آن می خندیم و گریه می کنیم
گاهی اوقات چقدر مسخره به نظرم میرسد بازی های زندگی که اگر غافل شویم به واقع مارا به مسخره می گیرد و درخود فرو می برد ، خیلی بزرگی می خواهد ارزش زندگی خود را دانستن.
نمی خواهم در بند این وآن باشم...،بس است.می خواهم در بند خود باشم...
نمی خواهم فکرم از آن دیگرانی باشد که ذره ای به من فکرنمیکنند.
فکرم را،ذهنم را و روحم را برای خودم می خواهم تا زندگیم را از نو برای خودم و آنهایی که دوستشان دارم بسازم.
خیلی بهترم،خیلی سبک ترم و خیلی رها ترم از افکار بیهوده......
اینها را هم با کمی کینه و غم نوشتم...هنوز نتوانستم...اما سعی میکنم....

تابه کی تنهایی
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...